ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧  

حضرت علی (ع)

"در تغییر و دگرگونی  حالات و حوادث؛فطرت و حقیقت اشخاص شناخته می شود."

امتحان های نفس گیربرای مقاطع حساس زندگی است



 
گاهی در شتاب زندگی گوشه ای بایست و بگو،خدایا میدانم که هستی............
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸  
یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند ، در مسیر راه
نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای منی !

راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که
انگار فقط خدای شماست !!!

ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :

چنان لطف او شامل هر تن است

که هر بنده گوید خدای من است

چنان کار هرکس به هم ساخته

که گویا به غیری نپرداخته


 
 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٤  

در وادی عشق تن فنا باید کرد

 

این ما و منی  دلا رها باید کرد

 

آنجاست سرای یک شدن یک دیدن

 

او گفت "انا الحق " آن ندا باید کرد

 

مولانا



 
چو زتو یافت نشانی....که کند نام و نشان را
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٤  

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را /

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

 


نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم /

چو درین دور خرابم چه کنم دور زمانرا


ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی /

چو ز تو یافت نشانی که کند نام و نشانرا

مولانا



 
بهار و مولوی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧  

 

آمد بهار خرم ورحمت نثار شد

 

                                     سوسن چو ذالفقار علی آبدار شد

 

گلبار پر گره شد و، جوبار پر زره

 

                                      صحرا پر از بنفشه وکوه، لاله زار شد

 

شکوفه لب گشاد  که هنگام وصل شد

 

                                             بگشاد سرو دست، که وقت کنار شد

*************************************************

هردرخت وباغ را داده بهاران بخششی

                                              هر درخت تلخ وشیرین آنچه می ارزد شود 

 ای برادر از من این یکتا سخن را گوش دار

                                          هر نباتی این نیرزد آنچه چون سر زد شود 

 

 



 
ای دوست
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢  

ای دوست قبولم کن و جانم بستان...مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ازآنی همه من

من نیست شدم در تو ازآنم همه تو

خود ممکن آن نیست که بردارم دل

آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است

هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد  بر هیچ تنی

آن کز قلم چراغ تو بر جان من است


ای نور دل و دیده و جانم چونی

وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت

خامش کردم چو خامشانم می سوخت

از جمله کران‌ها برون کرد مرا

رفتم به میان و در میانم می سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آنرا که وفا نیست از عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهرآب چشیده‌ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پام بر بند چه سود


من ذره و خورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می‌پررم

من کَه شده‌ام چو کهربایی تو مرا


غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می‌خواهد یار

این کار مرا به دیده می‌باید کرد


آبی که ازاین دیده چو خون می‌ریزد

خون است بیا ببین که چون می‌ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد


عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هرچه بادا بادا


از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته‌ایم

در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم



 
امیر علی وقتی خوابش میآد
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧  



 
امیر علی 27 روزه
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧  



 
خط سوم
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱  

آن خطاط سه گونه خط نوشتی:

یکی او خواندی لاغیر

یکی هم او خواندی هم غیر او

یکی نه او خواندی نه غیر او

"آن خط سوم منم



 
کآن درد به صد هزار درمان ندهم
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱  

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 

دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

 

از  دوست  به یادگار  دردی دارم

 

کآن درد به صد هزار درمان ندهم

 

*

 

تا با غم عشق تو   مرا کار افتاد

 

بیچاره دلم   در غم  بسیار افتاد

 

هرچند فتاده بود اندر غم عشق

 

اما نه چنین زار  که این بار افتاد

 

*

 

من ذره و خورشید لقایی تو  مرا

 

بیمار غمم   عین دوایی  تو  مرا

 

بی بال و پر اندر پی تو  می پرم

 

من کاه شدم چو کهربایی تو مرا