آبشار
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱  

در سقوط هم می توان سهمگین،باشکوه،با صلابت و زیبا

بود این را آبشار به من آموخت



 
سهراب سپهری
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که درآن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرد.
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان
سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.



 
 
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠  

بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد

 چشمشون به یه گردو می افته، دولا می شن

 تاگردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب

 قل می خوره و تو عمق چاهی فرو می ره. می

 دونی چی می مونه؟ یه آدم، یه دهن باز، یه

گردوی پوک و یه دنیا حسرت



 
فرازی از دعای عرفه
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥  

 

ترسان خودت کن که گویا مى بینمت

و به پرهیزکارى از خویش خوشبختم گردان

 و به واسطه نافرمانیت بدبختم مکن

و در سرنوشت خود خیر برایم مقدر کن و مقدراتت را برایم مبارک گردان تا چنان نباشم که تعجیل آنچه را تو

پس انداخته اى بخواهم و نه تاءخیر آنچه را تو پیش انداخته اى خدایا قرار ده بى نیازى در نفس من و یقین

در دلم و اخلاص در کردارم و روشنى در دیده ام و بینایى در

دینم و مرا از اعضا و جوارحم بهره مند کن و گوش و چشم مرا وارث من گردان

در پیش خودم خوار کن و در چشم مردم بزرگم کن و از شر جن

و انس بسلامتم بدار و به گناهان رسوایم مکن و به اندیشه هاى باطنم سرافکنده ام مکن

و به کردارم دچارم مساز و نعمتهایت را از من مگیر و بجز خودت به دیگرى واگذارم مکن

خدایا به که واگذارم مى کنى آیا به خویشاوندى که از من بِبُرَد یا بیگانه اى که مرا از خود دور کند یا به کسانى که

خوارم شمرند و تویى پروردگار من و زمامدار کار من بسوى تو شکایت آرم از غربت خود

اگر بخواهم نعمتها

و عطاها و مراحم بزرگ تو را بشمارم نتوانم اى مولاى من این تویى که منت نهادى و این تویى

که نعمت دادى این تویى که احسان فرمودى این تویى که نیکى کردى این تویى که فزونى

بخشیدى این تویى که کامل کردى این تویى که روزى دادى این تویى که توفیق دادى این تویى

که عطا کردى این تویى که بى نیاز کردى این تویى که ثروت بخشیدى این تویى که ماءوى دادى این

تویى که کفایت کردى این تویى که هدایت کردى این تویى که نگهداشتى این تویى که

پوشاندى این تویى که آمرزیدى این تویى که نادیده گرفتى این تویى که قدرت و چیرگى دادى این تویى

که عزت بخشیدى این تویى که کمک کردى این تویى که پشتیبانى کردى این تویى که

تاءیید کردى این تویى که یارى کردى این تویى که شفا دادى این تویى که عافیت دادى این تویى

که اکرام کردى بزرگى و برترى از تو است و ستایش همیشه مخصوص تو است و سپاسگزارى دائمى و جاوید

از آن تواست



 
 
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥  

 سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکست      قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود .



 
بادکنک
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤  

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.
 بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.
 بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
 بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
 و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده



 
 
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  

به سراغ من اگر می آیی
تند و آهسته چه فرقی دارد ؟!
" تــــو " به هر جور دلت خواست بیا !
مثل سهراب دگر ...
جنس تنهایی من چینی نیست ،
که ترک بردارد
مثل آهن شده در تنهایی
چینی نازک تنهایی من



 
 
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦  



 
 
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢  

آدم به زمین آمد   این حادثه رویا نیست

         این فرصت بی تکرار   عشق است  معما نیست



 
آرش و کمان عشق
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧  

آرش گفت : زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم.
به آفرید گفت : بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان.
به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره، کمانش دلش بود و تیرش عشق.
به آفرید گفت : از این کمان تیری بینداز، این تیر، ملکوت را به زمین می دوزد.
آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.
آرش می گفت : جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری، پرتاب میشوی، تا جهان برای دیگران وسعت یابد.
به آفرید گفت : کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان.
آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد.
و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره.
و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است که می رود.
هیچ کس اما نمی داند اگر به آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت.

از کتاب "من هشتمین آن هفت نفرم" نوشته عرفان نظرآهاری