قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که درآن هیچکسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راند. نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان. همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: دور باید شد، دور. مرد آن شهر اساطیر نداشت. زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود. هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد. چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود. دور باید شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست. همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند. پشت دریاها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است. بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرد. دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است. مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله، به یک خواب لطیف. خاک، موسیقی احساس ترا می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد. پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند. پشت دریاها شهری است! قایقی باید ساخت.
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای براش بادکنک میخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه. و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده
به سراغ من اگر می آیی تند و آهسته چه فرقی دارد ؟! " تــــو " به هر جور دلت خواست بیا ! مثل سهراب دگر ... جنس تنهایی من چینی نیست ، که ترک بردارد مثل آهن شده در تنهایی چینی نازک تنهایی من
آرش گفت : زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم. به آفرید گفت : بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان. به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره، کمانش دلش بود و تیرش عشق. به آفرید گفت : از این کمان تیری بینداز، این تیر، ملکوت را به زمین می دوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت. آرش می گفت : جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری، پرتاب میشوی، تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به آفرید گفت : کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان. آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد. و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره. و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است که می رود. هیچ کس اما نمی داند اگر به آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت.
از کتاب "من هشتمین آن هفت نفرم" نوشته عرفان نظرآهاری