شادی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳  
پرواز من به بال پر توست زینهار     مشکن مرا که می شکنی بال خویش را
"صائب تبریزی" 
 
افسانه عجیبی وجود دارد که در آن دختر جوانی در چمنزاری قدم می زند و پروانه ای را روی خاری گرفتار می بیند. او با دقت زیاد پروانه را رها می سازد و پروانه پرواز می کند. سپس باز می گردد و تبدیل به یک پری زیبا می شود و به دخترک می گوید: «به خاطر مهربانی ات هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهم کرد.» دخترک لحظاتی فکر می کند و می گوید: «من می خواهم شاد باشم. » پری سرش را جلو می آورد و در گوش او چیزی می گوید و بعد ناگهان ناپدید می شود.
موقعی که دختر بزرگ می شود، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود ندارد. هرگاه کسی از او درباره ی راز شادی اش سوال می کند لبخند می زند و می گوید :« من تنها فقط به حرف یک پری خوب و مهربان گوش دادم.»
موقعی که پیر شد همسایه ها می ترسند او بمیرد و با مرگش آن راز شگفت آور نیز در پرده بماند. آنها به او التماس کردند:« تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟ » پیر زن دوست داشتنی فقط لبخند زد و گفت:
« او به من گفت اصلاً مهم نیست آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آنها هر که باشند به من نیاز دارند!»
 
 
هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها یک
بال داریم فقط هنگامی قادر به پروازیم که
به یکدیگر بپیوندیم.
 
"لوچیانو دو کرنسترو"