شقايق
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٦  

 

تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .

 

وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد .

 

جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام  آبهاي من به اشك تبديل شود و  آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .

 

گلها گفتند : راست مي گويي ،

چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

 

جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟

 

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .

 

جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم