ممکن است...

 

کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد.

همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی!

او پاسخ داد: ممکن است.

روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!

او گفت: ممکن است.

پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست.

همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری.

او پاسخ داد: ممکن است.

فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی !

او گفت: ممکن است.

و این داستان ادامه دارد، همانطور که زندگی ادامه دارد...

 

منبع : یادداشتهایی از یک دوست؛ اثر آنتونی رابینز

/ 2 نظر / 4 بازدید
رها

خبر.............................خبر................. شهرام ناظری "خس و خاشاک" را خواند دانلود کنید(مخصوص موبایل) http://www.4shared.com/file/117562070/f056b01c/video_shahram_nazeri_khaso_khashak_.html برای همه بفرستید