تامل

کاشف سپید پوستی، در قلب آفریقا، نگران رسیدن به مقصد،  به باربرانش دستمزد اضافه ای پیشنهاد کرد تا سریع تر بروند.  تا چند روز، باربران تند تر حرکت کردند
اما یک روز بعد  از ظهر، ناگهان همه ی آن ها بارشان را زمین گذاشتند  و نشستند. این بار هر چه به آنها پول بیشتری وعده  داد، حاضر نشدند حرکت کنند. وقتی کاشف از آن ها   پرسید چرا این چنین رفتار می کنند،
. پاسخ دادند:      - آنقدر تند آمده ایم که دیگر نمی دانیم  چه می کنیم. باید صبر کنیم روحمان به ما برسد
 
از  کتاب مکتوب
نوشته پائولوکوئیلو 
    
 
در خاطره، فاصله ای نیست؛ و  تنها در فراموشی خلیجی است که نه آوای تو قادر به  گذار از آن است و نه نگاه تو

/ 2 نظر / 4 بازدید
فاطمه

ممنون از حسن انتخابت! من عاشق نوشته های پائولو هستم! سارای گلم به منم یه سر بزن، منم از پائولو می نویسم!

ارش

سلام ممنونم از نوشهای زيبا تون و خوشحالم که نوشته هاتون واسه خودش سمت و سويی دار خيلی خيلی زيبا مينويسين