کودکی شمس تبریزی

شمس درارتباط به دلتنگی های دوران کودکی خود باری چنین می گوید :

   مرا گفتند به خردکی

چرا دلتنگی، مگر جامه ات می باید

با سیم

گفتمی :

ای کاش این جامه که نیز دارم، بستندی!»

 

گوشه گیری و زنده گی پر ریاضت شمس، در کودکی موجب شگفتی خانواده شده است، تا جایی که پدر به حیرت در کار او می بیند ومی پرسد :

«آخر تو چه روش داری ؟

تر بیت که ریاضت نیست و تو که دیوانه نیستی ؟

او در پاسخ به پدر می گوید :

تومانند مرغ خانه گی هستی که زیر وی، در میان چندین تخم مرغ، یکی دو تخم مرغابی نیزنهاده باشند ! جوجه گان چون به در آیند همه به سوی آب می روند، لیکن جوجهء مرغابی برروی آب می رود، مرغ ماکیان و جوجه گان دیگرهمه بر کنارآب فرو در می مانند !

اکنون ای پدر من آن جوجه ء مرغابی ام که مرکبش دریای معرفت است.

ظن و حال من این است

اگر تو ازمنی ؟

یا من از تو؟

در آ در این آب در یا !

واگر نه برو برمرغان خانه گی !

پدر شمس با حیرت و تاًثر در پاسخ فرزند می گوید :

با دوست چنین کنی با دشمن چه کنی ؟»

 

 

پدر شمس مردیست پارسا و نیکو. او پدرخود را در چند جمله ء کوتاه این گونه به زیایی و حرمت معرفی می کند :

«نیکمرد بود، الاعاشق نبود، مرد نیکو دیگراست و عاشق دیگر.»

/ 0 نظر / 25 بازدید