غزلی از مولانا

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته ام و برده دینم

نه سرایم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستاده پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم ،نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم....

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را

آنچه گفتند و سرودند توآنی

خود تو جام جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک

بزرگی

نه که جزئی

نه که چون آب در اندام سبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا که در خانه متروکه هر کس ننشینی و

بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی

 و گل وصل بچینی

 

 

 

/ 9 نظر / 15 بازدید
یاسر

سلام دوست عزیز ... با 15 پوستر تاپ و دوست داشتنی از بازیگران ، خوانندگان و مذهبی آپم ... منتظر حضور گرمت هستم ... با تشکر

یاسر

سلام ... حتما چرا که نه ؟

مهدی وزیریان

به یاد او که... سلام. شعر زیبایی بود. از کی بود؟ خواهش می کنم بابت جمله.. درباره ی احساس زمینی بود.. خوشحالم که سبب خیر شده. درود

قاصدک

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!!!!

اسماعیل

سلام دوست عزیز. عــالـــی بــود.[گل] ------------------------------------------------------ من آنم که بی موج خروشان ابهای ابی مرداب خودم را در دل توفان انجا جا نکنم من آنم که اگر همه دیوار اتاقم به غمم چنبره زد قصه از سر به سر ازادگیم وا نکنم من انم که در غرور بی کسی های هر کس و ناکسی به ایینه غرور خود تجلی شیدا نکنم من انم که اندر شب تیره رنگ چراغ دارم و به روزم صدایی از شبان تیره پیدا نکنم من انم کز هزاران امید بفروشم به یک سخن شیرین این سر دلم است و ان حاشا نکنم من انم که قادر به قدرت لعلم و گرفتار به افسون تو می رسم به روزی به کوی تو بدان که امروز و فردا نکنم

قایق

سلام شعبان و اعیادش مبارکتان باد ممنون از لطف شما